تبليغاتX
موسقی یا چیز های دیگر
                                                     به نام  خدا

سلام ببخشید که اینقدر دیر اومدم

واقعا" ببخشید امروز داستان رو تموم می کنم و امیدوارم که خشتون اومده باشه

   خانم جوانی به طرف او می امد . قامتی بلند و باریک داشت.چشمانش به سان گلها ابی بود و موهای بورش از پشت گوشهای قشنگش زده یود و چانه ای محکم و قوی داشت.لباس سبز کم رنگش مانند این بود که دوباره فصل بهار امده است.

ستوان بلاند فورد به طرف او به راه افتاد بدون اینکه توجه کند او گل رز را به یقیه اش نزده است.باحرکت ستوان،لبخند اغواگر ظریفی بر لبهای دخترک نقش بست و زمزمه کرد :((سرباز،راه مرا گرفتی!))

بدون اختیار یک قدم به او نزدیک تر شد. انگاه هالیس می نل را دید.او تقریبا" درست پشت سر ان دختر بود.خانمی در حدود بیش از ۴۰ سال که موهای خاکستریش در زیر  کلاه کهنه اش پنهان شده بود.زنی فربه که پاهای چاقش در کفشهای پاشنه کوتاهش فرو رفته بود. ولی او یک گل رز روی یقه کت قهوه ایش داشت.دختری که لباس سبز کم رنگ به تن داشت به سرعت دور می شد.

بلاند فورد احساس کرد گویی می خواهد به دو نیم شود.نیمی از وجودش می خواست زن دختر را دنبال کند اما نیم دیگرش مشتاق ملاقات زنی بود که با روحش وی را همراهی کرده بود. حالا او انجا ایستاده بود.صورت رنگ پریده و گوشتالوی او مهربان و با احساس بود . اکنون می توانست ان را ببیند . چشمان خاکستریش برقی گرم و مهربان داشت.

ستوان بلاند فور تردید نکرد،نسخه کهنه کتاب اسارت انسان با جلد چرمی به رنگ ابی که قرار بود به منظور نشانه همراه داشته باشد،در دستش بود. این نمی توانست عشق باشد، چیزی ارزنده تر از ان بود، شاید نایاب تر از عشق بودـ یک دوستی که ستوان به خاطر ان تا ابد سپاس گزار بود. ستوان سلام نظانی داد و کتاب را به زن نشان داد . وقتی صحبت می کرد خودش از حالت نا امیدیش یکه خورده بود.

(( من ستوان جان بلاند فورد هستم ـ شما خانم می نل هستید. خیلی خوحالم به ملاقاتم امدید. اجازه می دهیه شما را به شام دعوت کنم؟))

صورت ان خانم به لبخندی باز شد و گفت: ــــ بهتون قول می دم هیچ کس نمیتونه این چند خط اخر رو پیش بینی کنه به نظرتون چی میشه ؟؟؟؟؟ـــ

((پسرم، من از ماجرا خبر ندارم، اما ان خانم جوان که لباس سبز کم رنگ  پوشیده بود از من خواست این گل رز را به کتم بزنم . او به من گفت اگر شما مرا دعوت کردید ،به شما بگویم که او در ان رستوران بزرگ در ان طرف خیابان منتظر شماست. او گفت این نوعی ازمایش است. من خودم دو پسر در ارتش دارم. مهم نیست که این کار را کردم.

                                                                                                سالومیت ایش ـــ کیشور                 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 19:49  توسط   | 

سلام

خوبین ممنون که اومدین بی وقفه میرم سراغ ادامه داستان :

صورتش کنجکاو شد.

در زیر ان سقف عظیم و نورانی مردم به سرعت در حرکت بودند.دختری از کنارش گذشت و ستوان بلاند فورد به دنبال او به راه افتاد.او یک گل قرمز روی یقه لباسش داشت اما ان گل رز کوچکی نبود که باهم موافقت کرده بودند. علاوه بر آن،ان دختر خیلی جوان بود،شاید ۱۸ ساله، در حالی که هالیس می نل به او گفته بود ۳۰ ساله است . بلاند فورد پلسخ داده بود:((خوب،چه اشکالی دارد؟من ۳۲ ساله ام.)) در حالی که فقط ۲۹ سالش بود.

به یاد ان کتاب افتاد ـــ کتابی که بی تردید خداوند خودش از میان صد ها کتابی که به کتابخانه کمپ اموزشی فلوریدا فرستاده شده بود در دست او گذاشته بود.ان کتاب اسارت انسان نام داشت و در سرتاسر کتاب یادداشتهایی به خط یک خانم بود. او همیشه از حاشیه نوشتن در کتاب متنفر بود،اما این یادداشتها متفاوت بودند.اصلا" باورش نمی شد که زنی بتواند چنین با احساسو اگاهی مردی را درک کند.نام او روی کتاب بود:هالیس می نل.ستوان دفتر راهنمای تلفن شهر نیو یورک را بدست اورده و نشانی او را پیدا کرده بود. به او نامه نوشته و او پاسخ داده بود. روز بعد او به ماموریت رفته بود اما انها به مکاشفه ادامه داده بودند.

برای سیزده ماه او صمیمانه پاسخ نامه هایش را داده بود. حتی بالاتر از ان،وقتی که از ستوان نامه نمی رسید او خودش باری بلاند فورد نامه می نوشت و حالا بر این باور بود که هالیس می نل را دوست دارد و او نیز به وی علاقه مند است.

با این حال هالیس می نل زیر بار نرفته بود که برایش عکسی از خود بفرستد.اگرچه کار درستی به نظر نمی رسید. ولی او یاد اوری کرده بود:(( اگر احساس تو نسبت به من حقیقی و صادقانه باشد،شکل ظاهری من اهمیتی نباید داشته باشد.شکل من مهم نیست فرض کنیم من زیبا هستم . اگر قرار باشد مرا بخاطر زیبایی ظاهرم دوست داشته باشی، از چنین عشقی متنفرم فرض کنیم من زیبا نباشم ( و تو باید قبول کنی که احتمال این بیشتر است). ان وقت من باید از این بترسم که به دلیل تنهایی برای من نامه می نویسی . نه، از من عکس نخواه . وقتی به نیو یورک بیایی، مرا خواهی دید و بعد تصمیمت را خواهی گرفت . یادت باشد که هریک از ما ازادیم به دوستی مان ادامه دهیم یا از ان صرف نظر کنیم.

یک دقیقه به شش مانده ـــ ستوان پک محکمی به سیگارش زد.

بعد قلب ستوان بلاند فورد چنان به تپش افتاد که حتی در هواپیمایش هم چنین اتفاقی نیفتاده بود...

ایشالا تو اپ بعدی تمومش می کنم نظر یادتون نره

                                                      فراماسونری

این دفعه کم تر می نویسم و یکی دوتا دیگه از نماد هاشون که خیلی باهاشون سر و کار دارین رو می گم

۱ رنگ های ابی و قرمز که تو هر کشوری حد اقل دوتا تیم با این رنگ ها وجود داره و یک تیم هست که هر دو رنگ رو باهم داره و اکثر مواقع صدر جدوله می دونین که در باره چه تیمی میگم مگه نه؟؟؟؟؟

۲ یک علامت هست که با دست نشون میدن که این هم در فیلم ها و کارتون خیلی دیده می شه که بارز ترینش فیلم مرد عنکبوتی هست که هر کاری می کنه تار نمی زنه ولی وقتی علامت شیطان رو نشون میده تارش زده میشه اون علامت رو اگه شست هم ازش کم کنی بازم علامت شیطان هست که اگه دقت کنین تو خیلی جاها دیده میشه و همچنین مرد عنکبوتی لباسش از دورنگ ابی و قرمز تشکیل شده!!!!!!

یا علی تا بعد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 16:51  توسط   | 

                                      به نام خدا

سلام

خوبین ایشالا

از امروز به بعد می خوام در باره دو موضوع مختلف اپ کنم یکیش که همین کتابمه و دیگری فراماسونری هستش که خوشحال می شم اگه کسی از این موضوع چیزی میدونه کمکم کنه  تا چند وقته دیگه هم یه سریال ۵۲ قسمتی در همین را بطه رو وبم میذارم

خودمم یه چیزایی که از چند منبع دیگه و این منبع شنیدم مبنویسم که البه به برسی بعضی فیلم ها هم یه کمی می پردازم

                                           کتابم

این داستان کمی ط.لانی هست و چون هم خودم راحت تر بنویسم و هم شما خسته نشید تیکه تیکه داستان رو می نویسم این داستان اخرش کمی خنده دار و شایدهم اگه زیرک باشین اموزنده

                                            وعده ملاقات باعشق

ساعت گرد بزرگ بالی اتاقک ایستگاه مرکزی راه اهن شش دقیقه به شش را نشان می داد. ستوان جوان و بلند قامت ارتش که تازه از راه رسیده بود صورت افتاب سوخته اش را بلند کرد و چشمانش را جمع کرد تا وقت دقیق را یداند. قلبش به شدت مس تپد و کاری از او ساخته نبود. تا شش دقیقه دیگر با زنی ملاقات می که در ۱۳ ماه گذشته جایگاه ویژه ای پیدا کرده بود. زنی که هرگز اورا ندیده بود اما سخنان مکتوب اورا که حافظ وی از شکست بود، همچنان با خود داشت.

تا می توانست به اتاقک اطلاعات نزدیک شد، درست از ان طرف انبوه جمعیتی که کارمندان مسئول انجا را احاطه کرده بودند.

ستوان بلاند فورد شب به خصوصی را به خاطر داشت که از بدترین شبهای دوران جنگ بود، زمانی که هواپیمایش را یک اسکادران از هواپیماهای دشمن محاصره کرد و او یکی از خلبانان را دیده بود که به وی پوزخند می زد.

در یکی از نامه هایش او اعتراف کرده بود که اغلب دستخوش احساس ترس می شود و فقط چند روز قبل از این ماجرا پاسخ نامه اش را دریافت کرده بود.

(( طبیعی است که می ترسی... همه مردان شجاع می ترسند. مگر حضرت داود شاه نمی ترسید؟ برای همین است که او قسمت بیست و سوم عهد عتیق را نوشت. دفعه بعد که نسبت به خودت شک می کنی،می خواهم صدای مرا بشنوی که برایت چنین می خوانم:(( بله، با این که من از دره تاریک مرگ عبور می کنم، از هیچ شری نمی ترسم چون تو بامن هستی.)) و او به خاطر داشت.صدای او را در خیال شنیده بود و احساس قدرت و شجاعت کرده بود.

حالا می خواست صدای واقعی او را بشنود. چهار دقیقه به ششض مانده بود. صورتش کنجکاو شد...

ادامش اپ بعدی

                                             فراماسونری

از این جا شروع می کنم که از قدیم می گفتن

۳ قوم کلی در جهان وجود دارد

۱ چشم بادومیان که توسعه دهندگان هستند

۲ ایرانیان که کشاف هستند

۳ یحودیان که دزدان هستند

ما همه بحثمون روی قوم سوم هستش

اینها به شدن نماد گرا هستند

یکی از نماد های انها چند عدد هست ( ۳،۷،۹،۱۱،۱۳،۳۳))

بعد ستاره پنج پر که اگه سرش پایین باشه شکل بز را می توان از توش در اورد

ستاره شش پر که نشان دهنده زن و مرد هستش که به معنیه اینه که هیچ خدایی وجود نداره و همه دنیا فقط از انسان ها تشکیل شده

چند تا نماد دیگش هم بعدن می گم

تا بعد...

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 21:29  توسط   | 

                                 بنام خدا

سلاااااااااااااااممممم

ممنون از همتون که میاین و نظر میدین

امروز هم با یه داستان دیگه اومدم

یه داستان قشنگ ولی طولانی دارم اگر موافقین بگین که طی چند اپ یا روی یک اپ براتون بذارم لطفا" حتما" در این باره نظرتون رو بگین

                                      فرزند خواندگی یعنی چه

شاگردان سال اول کلاس دٍبی در باره عکس خوانواده ای بحث می کردند. در عکس پسر کوچکی رنگ موی متفاوتی با سایر اعضای خوانواده داشت.

یکی از بچه ها اظهار کرد که او فرزند خوانده است و دختر کوچکی به نام جوسیلین جی گفت:(( من در باره فرزند خواندگی همه چیز را می دانم چون خودم فرزند خوانده هستم.))

یکی دیگر از بچه ها پرسید:(( فرزند خواندگی یعنی چه؟))

جوسیلین گفت:(( یعنی اینکه به جای شکم مادر، در قلب مادرت رشد می کنی)). ولی من قصد کوچک کردن رو ندارم این داستان هرچند واقعی هست ولی نباید سو تفاهم بشه ما باید مفهوم داستان رو درک کنیم.

یا علی تا دیداری دو باره                                                                        جرج دولان 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 18:30  توسط   | 

                                                         بسم تعالی

ممنون از این که به وبم اومدین و نظر دادین

امروز هم یک داستان کوتاه می گم و از حضورتون مرخص می شم

اگر هم کسی مایله به وبم بپیونده و در بعضی موارد کمک کنه خوشحال میشم

                                           از برندگان خود قدر دانی کنید

هرکسی برای کار موفقیت امیزش نیاز به قدر دانی دارد اما کمتر هستند افرادی که این نیاز را بیان کنند . ان طور که پسر کوچکی به پدرش گفت :(( بیا دارت بازی کنیم . من پرتاب می کنم تو بگو عالیست!)).                                           

                                                        بهترین نکته و قطعه ها

فران تارکن تون پخش کننده پیشین تیم راگبی مینه سوتا وایکینگ در یک بازی از او خواسته شد که را بازیکنانی را که به افراد تیمش یورش می برند سد کند.

در بازی راگبی پخش کنندگان توپ هیچ وقت این کار را نمی کنند . به همین دلیل جثه انان معمولا" از مدافعان کوچکتر است . از این جهت سد کردن راه بازیکن مخاطرات بسیاری می تواند داشته باشد.اما تیم عقب یود و برای جبران تاکتیکی غافلگیر کننده لازم بود. تارن تون وارد عمل شد و تیمش برنده شد.

روز بعد که با سایر اعضا فیلم بازی را تماشا می کردند، تارکن تون انتظار داشت برای کاری که کرده است مورد تشویق فراوان قرار گیرد.

مطلقا" او را تشویق نکردند.

بعد از جلسه تارکن تون نزد مربی اقای گرانت رفت و پرسید:(( اقدامات مرادیدی، این طور نیست؟ چطور در این باره حرفی نزدی ؟))گرانت پاسخ داد:(( بله،من اقدامات تو را دیدم، عالی بود. ولی تو همیشه جدی و سختکوش هستی. پیش خود گفتم لازم نیست حرفی بزنم.))

تارکن تون پاسخ داد:(( خوب، اگر می خواهی باز هم این کار را بکنم، از من قدر دانی کن.))

                                                                                            دون مارتین

راستی کسی در باره فراماسونری چیزی می دونه؟

در این رابطه یه فیلم دارم کسی می تونه بگه چجوری می تونم رو وب بذارمش؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 21:0  توسط   | 

سلام

این بار هم با یه اپ دیگه اومدم تا به خودم و شما بگم که می تونیم بهتر زندگی کنیم

کمتر بترس،بیشتر امیدوار باش

کمتر گله کن، بیشتر نفس بکش

کمتر متنفر باش،بیشتر عشق بورز

کمتر بحث کن،بیشتر حرف بزن

انگاه تمام چیز های خوب از ان توست

هر وقت فردی در باره چیزی گله می کرد او برای نوه اش این گونه توضیح می داد  در سرتا سر دنیا ادمهای فقیر و غنی،سیاه و سفید،وجود دارند که شب گذشته خوابیدند، اما دیگر بیدار نخواهند شد. انهایی که انتظار داشتند از خواب برخیزند بیدار نشدند و رختخوابشان تابوت سردشان و پتویشان کفن شان شد. وان ادمهای مرده حاضر بودند هر کاری بکنند، هرکار، فقط برای تنفس پنج دقیقه از این هوا یا ۱۰ دقیقه شخم زدن که ان شخص در موردش شکایت داشت. پس در مورد گله کردن مواظب خودت باش. وقتی قرار است کاری انجام دهی که دوستش نداری،ان را تغییر بده. اگر نمی توانی ان را تغییر دهی، طرز فکرت را در مورد ان کار تغییر بده.گله نکن.

اما یکی از دوستان گفت که نظرت رو در باره حافظ بگو .

ولی من نمی دونم باید از چه لحاظی نظرو رو بگم

فقط می تونم بگم او شخصی بود که به درجات بالای عرفان رسیده بود و صفات جمال خداوند را کسب کرده بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 20:44  توسط   | 

سلام

خوبین ببخشید از دیرکردم

امروز در حد چندتا نکته کوتاه مطلب مب نویسم

هر کسی برای کار موفقیت امیزش نیاز به قدر دانی دارد ام کمتر هستند افرادی که این نیاز را بیان کنند . ان طور که پسر کوچکی به پدرش گفت:(( بیا دارت بازی کنیم. من پرتاب می کنم، توبگو عالیست!))                                                                   بهترین نکته ها و قطعه ها

فقط عشق را تعلیم بده، زیرا این چیزیست که تو هستی

                                                                                    دوره ای در باره معجزات

ما محصول دو عشق هستیم

پس باید با عشق زندگی کنیم و بمیریم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 15:28  توسط   | 

سلام

خوبین

ببخشید که اینقدر دیر کردم

از دوستانی هم که تا حالا با من بودن و هوام رو داشتن ممنون من ۵ روزه دیگه با یه اپ دیگه برمی گردم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 14:43  توسط   | 

                                                      به نام او

سلام

امید وارم حالتون خوب باشه

منم چون شما گفتید کتاب هام رو می نویسم

همچنین ممنون از دوستانی که نظر دادن به هر حال تازه راه انداختم و باید جا بیفتم

قصد دارم کتاب صمیمیت رو براتون بنویسم

امید وارم خوشتون بیاد

                                                   صمیمیت

اگه مقدمه هارو کنار بزنیم کتاب از این جا شروع میشه

صمیمیت یعنی چه؟

صمیمیت یعنی هم دلی و توانایی برقراری رابطه عمیق با دیگران

بسیاری از روان پزشکان و روانشناسان معتقدند که انسان در طول  زندگی خود از کودکی تا کهنسالی از نظر روان شناختی و رشد عاطفی و عقلانی از مراحلی عبور می کند که گذر طبیعی و درست از هر یک از این مراحل برای رسیدن به مرحله بعدی لازم و ضروری است . چنانچه هر یک از این مراحل رشد به درستی طی نشود انسان دچار سر در گمی و کمبود می شود . البته صحبت در مورد همه ی مراحل خارج از حوصله ی این کتاب است . در این کتاب می خواهم فقط در مورد یکی از این مراحل که بین سنین ۲۰ تا ۴۰ سالگی (اونهایی که سنشون کمتره هم بخونن خیلی بهشون کمک می کنه ) است صحبت کنم  و ان صمیمیت است . وقتی انسان مراحل کودکی و بلوغ را به طور سالم سپری کند.

در مرحله ی بزرگسالی که سنین ۲۰-۴۰ سالگی باید بتواند صمیمیت و همدلی را با دیگران تجربه کند .    کسانی که مراحل پیشین رشد خود را به خوبی طی نکرده باشند ‌‌‌‌در این مرحله دچار مشکل می شوند و توانایی ایجاد صمیمیت را نخواهند داشت و به جای ان تنهایی و احساس طرد شدن را تجربه می کنند...

خوب فکر کنم برای این دفعه کافی باشه

از شما می خوام که عیب های وب من را به من بگیید تا طوری اون رو بسازم که خوشتون بیاد

در اخر با یک بیت شعر رودکی کار را به پایان می رسانم

   صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش              کز خار براندیشی خرما نتوان خورد

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 18:14  توسط   | 

                                                               بسمه تعالی

با سلام

من بعد از مدت ها دو باره برگشتم

جا داره که از اقامجید تشکر بسیار کنم که تو این مدت حواسش به وب من هم بود

خوب من شاید دو باره این فرصت برام پیش نیاد ولی سعی می کنم دیگه ماهی یک بار اپ کنم

چیزی که می خوام اینه که بگین من در باره چی بنویسم

در باره چی بنویسم؟

۱) اشعار رودکی

۲) کتاب هایی خواندم

۳) کتاب درک و دریافت موسیقی

۴) شیطان شناسی

۵) کتاب های موسیقیایی برای افزایش اطلاعات شما در باره تاریخ موسیقی

۶) اگه هیچ کدوم رو قبول ندارین یه چیزی بگین که خودتون قبول داشته باشین

تا یک ماه دیگه

بای

به امید موفقیت

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 18:10  توسط   |